صفحه اصلي   اشعار   داستان   آشنایی با شاعران   روزنامه ديواري   ارتباط با ما   عضويت در سايت

:: دختر مه

 

هر بار که مجبور میشی از توی مه بیای بیرون ،هربار که چشمات روباز می کنی و نگاهت به سقف های بلندو گچ کاری شده می افته، به پرده های حریر رنگی که باعث میشن دوباره یادت بیاد کی هستی وکجا هستی می خوای چشمات رو ببندی ،بخوابی وفرا رکنی تو مه. اما می دونی که نمی شه وباید چشمات روباز کنی و تا بیدار نشده بری .

 

از جات بلند میشی ، نگات می افته به آینه ومیزتوالت که روش پراز لوازم آرایشه ، چندشت میشه .

سعی می کنی به قاب عکس رومیز نگاه نکنی.نه تو، اون روببینی نه اون ،تو رو ببینه .

حواست رو جمع می کنی به چیزی ، نه دست بزنی نه نگاه کنی . لباست رو با عجله می پوشی .

دلت می خواد گوش هات روبگیری ، کربشی ،نشنوی صدا ، صدای نفس ها ...

 

نه ،نمی خوای بشنوی . میدونی این صداها  تورویاد خیلی چیزها میندازن،چیزهایی که دوست نداری یادت بیاد.

احساس می کنی هوا خفه اس ، نفست داره بند میاد .لباس ها تو که پوشیدی خودت رومی زنی به اون راه  که حرف های نامفهومش رونشنوی . می خوای فرار کنی اما هنوزیه کار دیگه مونده.

 

نه تو روخدا ... نگام  نکن ، صدام نکن ،چیزی نگو ، چیزی نخواه .

 

با عجله دست میبری طرف میز عسلی کنار تخت ، کاغذ های سبز روبرمیداری همون طوری که داری با عجله میری ،می چپونی ته کیفت .دروباز می کنی از تو اتاق ها ، کنار مبل ها ،عتیقه ها و...با عجله میگذری .

همه چی  بو میده ، یه بوی خاص ،یه بویی که نمی تونی بگی چیه وهمیشه همه جا ،تو همه خونه ها هست و رهات نمی کنه .

 

احتیاج به هوا داری یه هوای تازه تا از شرش خلاص بشی .یادت میاد که دیشب  تو راهرو یه آینه دیدی ،

یه آینه قدی وقدیمی .میدونی که نباید نگاش کنی که نباید نگات کنه .

اون داره از تو اتاق صدات می کنه،اسمت رو میگه ، باهات کار داره اما تو فرار می کنی میری .

میری تو خیابون ،یه نفس عمیق می کشی .به کسی نگا ه نمی کنی با عجله سوار ماشین میشی باید بری خونه ... خیلی کار داری .

 

وقتی میرسی خونه، خیالت راحت میشه،آروم میگیری .این جا هیچ ترسی نداری هیچ ناراحتی نداری .

این خونه  قدیمی ،با دو اتاق ، با کاغذ دیواری هایی که پره از گل های ریز گل بهی ، تو رو یاد روزهای خوش بچگی هات می اندازه . یاد بابا ،مامان یاد روزهای جمعه ، روزهای خاله بازی با نسترن ،دختر شیطون همسایه با اون موهای خرگوشی .

لباس هات رو می کنی ، پرت می کنی .نگات که به دستات می افته یادت می یاد نباید به چیزی دست بزنی با عجله میری تو حموم .  اون جا اونقدر شیر آب و باز میزاری تا بخار همه جا رو پر کنه ،مثل جاده های شمال که همیشه پراز مه وبارونه ،مثل رویاهات .آخه نمی خوای خودت رو ببینی ،چون میدونی هر جا رو که نگاه کنی یه نشونه می بینی، چیزی که نباید یادت بیاد .

 

بادست با لیف حتی با سنگ پا ، با همه زورت می خوای نشونه هارو از بین ببری هیچی باقی نزاری .تلاش می کنی اما انگار فایده ای نداره انگار اون ها فرارمی کنن زیر پوستت ، خودشون روقایم می کنن ودوباره میان بیرون و حرصت میدن .  خسته میشی ازدست اون ها از دست خودت ،از این بازی قایم موشک .

از حموم که میای بیرون  میری تو اتا قت. موهات روکه شونه می کنی ،یاد خواب هر شبت می افتی که داری ، تو یه دشت بزرگ راه میری ،بازی می کنی ،شادی ، می خندی ، خیلی خوشحالی .تو موهات وزش باده وانگار داره  با هاشون بازی می کنه ، نوازششون می کنه    نه مچاله میشن نه نفسی توشونه ، نه ...

 

خودت ،خودت رومی بینی که یه لباس گل بهی تنته همون جوری که دوست داری . میدونی که خیلی  خوشگلی بدون هیچ رژی ،هیچ رژگونه ای،آرایشی .به پاهات نگاه می کنی ،دارن روسبزه ها می رقصن ، راه میرن . فرارنمی کنن ، پا رو هیچ فرشی،ملافه ای نمی زارن .

 

لبخند میزنی میری جلوی آینه،خودت رو نگاه میکنی دوباره نشونه ها رومی بینی چشمها،

پلک ها ، لب ها ، بینی ها،نفس ها ... نفس ها ... صورت ها ، عرق ...گرما ...گرما .

داری عق میزنی  می خوای با لا بیاری .میری تو دست شویی . عق میزنی ،عق میزنی اما هیچی نیست ،فقط یه مایع سفید ...فقط همین .

دوباره برمی گردی تو اتاقت ، اتاق ساکت وخلوتت . خوشحالی که کسی نیست چون حوصله هیچ کس رونداری . خیلی خسته ای ، اونقدر که نمی تونی خودت رو نگه داری می خوای بخوابی . اما نه روی تخت یا حتی تشکی فقط روی زمین .روی موکت دراز می کشی ،به پنجره بدون پرده اتاقت نگاه می کنی .

از فرش از پرده از سقف های زیبا  از شب ،متنفری .

از مبل وصندلی از ماشین از عتیقه از بوفه وکریستال از قاب عکس از کمد لباس متنفری .

از میز عسلی از لباس خواب از سیگار از لبخند متنفری .از گرما از دست ها از کاغذهای سبزوقرمزوآبی ازبوها

از عطر ها متنفری .  

خیلی خسته ای انگار هزارساله زنده ای ، هزارساله داری فرار می کنی هزارساله داری کابوس می بینی . خیلی خسته ای می خوای بخوابی .

می خوای مثل وقت هایی که  کابوس دست ها ، نفس ها شروع میشه و تو سریع چشمات رو می بندی وفرار می کنی  توی مه، بخوابی و همه چیز رو فراموش کنی .

میدونی که پشت مه یه جای خیلی امنیه .جایی که تو، نه میترسی نه کابوس می بینی مثل بچگی هات  . باید بخوابی ، هنوز یه چند ساعتی وقت داری . پلک هات دارن سنگین میشن باید بری چون  

باید دوباره همه چیز رو فراموش کنی ...باید بری ...

تعداد مشاهده : 1079
بازگشت

Copyright @ 2005 www.soodabeh.com   -   All Right Reserved