نمي دانم اين حرفهايي كه مي خواهم بزنم فايده اي دارد يا نه ؟ چون حتي مطمئن نيستم كه تو صدايم را بشنوي اما با اين حال مي خواهم بگويم . براي اينكه ديگر همه چيز تغيير كرده است مدتي است كه من وتو ديگر مثل سابق نيستيم خودت ميداني درباره چه چيز صحبت
مي كنم درباره رفتارهاي تو رفتارهاي خودم . ظاهرا تو همان آدم سابق هستي با همان خنده ها محبت ها اما از درون چيزي تغير كرده چيزي كه باعث شده تو از من فاصله بگيري . اوايل متوجه نميشدم اما كم كم دوري كردن تو از من برايم به يك علامت سوال بزرگ تبديل شد. شبي كه متوجه اين موضوع شدم تو خواب خواب بودي وآرام وبي صدا نفس مي كشيدي مثل هميشه ملافه را چنان به دورت پيچيده بودي كه خنده ام مي گرفت انگار ساندويچ پيچ شده بودي . من بيدار بودم سعي مي كردم خودم را به تو بچسبا نم اما تو خودت را جمع كرده بودي .
دوست داشتم مثل گذشته سرم را روي بازويت بگذارم تا خوابم ببرد اما فايده اي نداشت انگار كه نمي خواستي درآغوشت بخوابم اين را به زبان نياورده بودي اما طوري خوابيده بودي كه انگار من دركنارت نيستم بدون هيچ تماسي يا نوازشي .
من بيداربودم وبه سقف خيره شد ه بودم. با خودم فكرمي كردم حتما اشتباه مي كنم وتو چنين منظوري نداری ، از آن شب به بعد بيشتر دقت كردم و فهميدم كه حق بامن است واشتباهي دركار نيست وآن وقت هر شب با خودم تصميم مي گرفتم فردا صبح سر صبحانه جوري كه توي ذوق نزند موضوع را بگويم اما نه رویم می شد ونه فرصتی پیش میآمد
تو تند وتند صبحانه ات را مي خوردي مرا مي بوسيدي وبا لبخند از خانه بيرون مي رفتي ومن باتعجب مي ماندم كه چه كار كنم تو همچنان در طول روز به من زنگ ميزدي برايم گل ميخريدي حالم را مي پرسيدي امازمان خواب خيلي عادي پشتت را به من مي كردي و
مي خوابيدي حتي آن زمان هم لبخند ميزدي ومن مي ماندم كه بايد چه كار كنم .
تا اينكه يكشب يك اتفاق خيلي عجيبي افتاد . همين طور كه به سقف خيره شده بودم احساس عجيبي به من دست داد احساس مي كردم انگشتان پايم را كسي قلقلك مي دهد به آن ها خيره شدم رنگشان كم كم شروع كرد به زرد شدن باورم نمي شد ترسيده بودم ومي خواستم جيغ بزنم وتورا از خواب بيدار كنم اما خيلي زود پشيمان شدم چه مي گفتم ؟ كه رنگ انگشتها يم تغير كرده ؟ اين تغير تا ساق ها بعد ران هايم وسپس همه جاي بدنم ادامه پيدا كرد تا اين كه كل بدنم زردشد ، خشكم زده بود فكر كردم مرضي گرفته ام . قلبم داشت از جا كنده ميشد اما قضيه به همينجا ختم نشد چون مثل يك آفتاب پرست دوباره تغيير رنگ دادم . اين بار سفيد اما سفيدي همراه بار رگه هاي آبي اما باز هم ادامه داشت،احساس سبكي مي كردم داشتم وزنم را از دست ميدادم مثل بخار آب شدم اما نه خيلي لطيف كمي تيره تر. از داخل بدنم صداي وزوز مي آمد اما اعصاب خورد كن نبود ميشد تحمل كرد حتي اگر دقت مي كردي شايد خوشت هم مي آمد .
دل نگران بودم كه نكند با اين صدا تو بيدار شوي اما نه تو چنان خواب بودي كه آدم فكر
مي كرد سالهاست خوابيدي .با خودم گفتم حتما مرده ام واين روحم است .پس مردن اين جوري است ؟ چرا هيچ حس نگراني نداشتم ؟ چرا كسي نمي آمد سراغم تا ازمن سوال وجواب كند يا مرا ببرد ؟ احساس كردم الان پرواز مي كنم اما نه هيچ اتفاقي نيفتاد . من از جايم تكان نمي خوردم وهمان طور روي تخت كنار تو بودم وتو خواب خواب بودي . مي خواستم فرياد بزنم تا تو من را ببيني اما دوباره پشيمان شدم بايد صبر ميكردم ومي ديدم كه چه میشود ، اما ديگر اتفاقي نيفتاد . اوايل صبح قبل از طلوع خورشيد دوباره رنگم تغير كرد ودوباره شدم مثل سابق . از جايم بلند شدم وبرايت صبحانه آمده كردم تو هم بيدار شدي .با عجله مثل هرروز صبحانه ات را خوردي .مدام نگاهت مي كردم ودر دلم التماس ميكردم كه مرا نگاه كن ومتوجه تغييرم شو ، هرچند ازآن اتفاق اثري نمانده بود نمي دانم چه جوري اما دلم مي خواست تو متوجه ميشدي كه برايم اتفاقي افتاده كه امروز جوري ديگري شده ام وهمان جور كه حدس
مي زدم تو چيزي نگفتي واين داستان هرشب تا امروزاتفاق افتاده است .
ولي امروز که ازخواب بيدار شدم مثل روزهاي قبل نبود، هنوز بخار آبي رنگ بودم هر چه منتظر شدم كه دوباره به حالت سابق برگردم نشد واتفاق بدتري افتاد اينكه كم كم منبسط شدم يعني آنقدر از هم فاصله گرفتم كه ديگر خودم نمي دانستم دستم كجاست ويا چششم در كدام اتاق است اما به همه چيزاشراف دارم .
تو نمي تواني مرا ببيني اما من تورا مي بينم با اينكه از خواب بيدار شدي ومرا نديدي اصلا نگران نشدي انگار من سالهاست كه وجود ندارم . صبحانه ات را خودت درست كردي وخوردي وبا خوشحالي از خانه بيرون رفتي ، الان هم كه آمدي كمبود مرا حس نمي كني خودت شام پختي وخوردي وهمه كارها را خودت كردي انگار سالهاست تنها زندگي مي كني جوري عادي برخورد مي كني كه شك مي كنم كه واقعا در كنار هم وبا هم زندگي مي كرديم يا اينكه من يك افسانه ويا خواب در زندگي ات بودم ؟ شايد من فکر می کردم كه از دواج
كرده ام و همسري دارم و... شايد من اصلا از اول همين جوري بودم ؟
نه نه مطمئن هستم که روزي دست وپا داشتم مثل تو مثل همه آدمها من هم گوشت وپوست داشتم مثل همه،اما حالا به اين حال وروز افتاده ام . احساس مي كنم ديگر برايم مهم نيست كه تو يا ديگران درباره ام چه فكر ي مي كنيد . خودم هم به اين شرايط عادت كرده ام احساس
مي كنم سالهاست كه اين شكلي ام حالا مي خواهم ازاين خانه تنگ وتاريك بروم .مي خواهم بروم جايي كه همه مثل خودم باشند . ديگر نمي خواهم اينجا بمانم ظاهرا تو هم بدون من راحتي پس ماندنم ديگر دليلي ندارد
میروم و با هوا وآسمان يكي مي شوم ، چقدر احساس سبكي مي كنم ...